جاده‌ای به اسم زندگی

سردش بود،کنار برکه تنها نشسته بود.تو یه هوای برفی آتش روشن کرده بود اما آتش انگار گرمش نمی‌کرد.

احساس خوبی نداشت؛به آتش خیره شده بود و فکر می‌کرد به زندگیش به دورانی که پشت سر گذاشته بود به دار و ندارش به عمری که صرف کرده بود برای هیچ،خسته بود از... از همه چیز و همه کس.

برف می‌آمد؛دونه دونه،دفترچه کوچکش را که همیشه همراهش بود را از جیبش در آورد شروع کرد به ورق زدنش از سالهای دور در این دفترچه می‌نوشت.در برگ اول نوشته بود:

زندگیم کتاب مثنوی نبوده...

و شروع کرد به خواندن تک تک صفحات دفترچه‌اش ،هر صفحه را که می‌خواند پاره می‌کرد و در آتش می‌انداخت و خوب به سوختنش نگاه می‌کرد.و برگهای زندگیش سوختند و سوختند و او فقط نگاه می‌کرد به سوختنشان.انگار عمرش سوخته بود رسید به برگ آخر دفترچه،برگ آخری که روش نوشته بود:

من از اون روزی که دنیا رو شناختم

برگ را کند،آمد بیندازد در آتش اما لحظه‌ای خاطرات دوران کودکیش یادش آمد از دورانی که فقط یه عکس کنار برکه برایش مانده بود،یاد قایق کاغذی بچه گیهایش.با همان تکه کاغذ پاره یه قایق کاغذی ساخت و انداختش به آب،به قایق کاغذیش نگاه می‌کرد؛با چشمانی اشک بار... نگاهی به پشت سرش انداخت،آتش را نگاه کرد،آتشی که برگ برگ زندگیش را در دل خود داشت می‌سوزاند،نگاهش ردپاهای در برف را دنبال کرد تا به خودش رسید،ردپاهایی که در برف کم کم با برفهای تازه پوشانده می‌شدند و آخرین نگاهش به قایق کاغذی.او تصمیمش را گرفته بود،نمی‌خواست که مانند ردپاهای برفی باشد،نمی‌خواست آدم برفی باشد... فقط می‌خواست خودش باشد،احساس قشنگی وجودش را پر کرده بود،وجودی که دیگر سردش نبود و اولین قدم را برداشت و رفت.در شب سردی راه جاده بی‌انتهایی را در پیش گرفت و رفت.جاده‌ای به اسم زندگی

من و قایق کاغذی

سلام رمضان

به نماز ایستاده بود، در اتاق کوچک خلوت تنهایهایش،تنها نماز می‌خواند،این را دوست داشت.نمازش تمام شد،مشغول دعا کردن شد.معمولی نماز می‌خواند اما دعا کردنش...هیچکس نمیدانست که چه می‌گوید،آنهایی که گاه و بی‌گاه نماز خواندنش را دیده بودند،در دعاهای او مانده بودند،دعاهایی که از خواندن یک نماز هم بیشتر طول می‌کشید.انگار که هرچه در دل خراش برداشته‌اش هست را می‌گوید.اما آن شب فرق داشت،هیچی نمی‌گفت.لام تا کام حرفی نمی‌زد.فقط نگاهش را از میان پنجره باز اتاقش به آسمان دوخته بود،به آسمان ابری.انگار که به انتظار چیزی بود.باد وزیدن گرفته بود،درختان به خروش آمده بودند،باران هم همراهیشان می‌کرد.به ناگاه طوفانی شد.طوفانی که زمین و زمان را به هم می‌ریخت.

سر به مهر گذاشت،دیگر طاقت نیاورد،زیر لب می‌گفت خدایا مرا ببخش،زمزه‌هایش بلندتر شده بود،چشمانش اشک‌باران شده بود.التماس می‌کرد،ناله و فریاد،اما انگار طوفان نمی‌گذاشت صدایش به جایی برسد.اینقدر فریاد زده بود که صدایش دیگر در نمی‌آمد،از خود بی‌خود شده بود،گذشت زمان را احساس نمی‌کرد.

سر از مهر برگرفت،همه جا ساکت بود،انگار که طوفان تمام شده بود،دوباره نگاهش را از میان پنجره باز اتاقش به آسمان دوخت،ابرها کم‌کم آسمان را ترک می‌کردند،نور زیبایی آسمان را گرفته بود،نوری که از هلال اول ماه رمضان بود.سلام رمضان

التماس دعا

انتظار

سالها بود به انتظار نشسته بود،از زمانیکه یادش می‌آمد،او غایب حاضر بود.می‌دانست که اگر بیاید زمین و آسمان قشنگ می‌شود.

در اتاق کوچک خلوت تنهایهایش نشسته بود.اینجا جایی بود که هر چه دلش می‌خواست می‌گفت.آرامش را بیرون پنجره‌ها در تاریکی شب زیر نور ماه در میان درختان می‌دید و باز هم مثل هر شب پنجره اتاق کوچکش را باز کرد.همه چیز زیبا بود،نسیمی می‌وزید و برگهای درختان آهنگی خوش با نسیم می‌نواختند.او این را دوست داشت.

نگاهی به آسمان انداخت،آمد مثل هر شب درد دل کند.ناگفته های دل جیرجیرکیش را بگوید.هر چه لب از لب گشود صدایش در نمی‌آمد،انگار قحطی کلمه آمده بود.

چشمانش پر از اشک شده بود،نمی‌توانست چیزی بگوید.فردا روزی بود که شاید انتظارش به پایان می‌رسید.بریده بریده گفت : آقا،فردا می‌آیی؟

پنجره را بست.آرامش وجودش را گرفته بود،آرامشی که هر شب بعد از صحبت کردن با کسی که نیست و همه جا هست به او دست می‌داد.چیزی در دلش نمانده بود.انگار همه حرفهایش را گفته بود.و او می‌دانست باید بنشیند به انتظار آمدنش.او روزی می‌آید.از سر بچگی تا ته پیری

انتظار

 

انتظار

آخرش بهش بگو دوستش داری

چیه بازم گرفته ای ، دلگیری ، از کی ، از رفیقت ! دیگه کاریش نمیشه کرد. باید بشینی این آخر سالی سنگاتو باهاش وا بکنی.بهش بگو اینجای کارش اشتباه بوده ، فلان حرفش آزارت داده ، بی خیالیاش زیاد بوده ، بی توجهیاش کلافت کرده.شاید هر کسی جای تو بود ولش می کرد می رفت پی یکی دیگه آخه تا کی باید ذره ذره به پاش بسوزی و آب بشی.یادته قبلاً یه چیزی نوشته بودم که نباید دوستتو تو هر شرایطی تنهاش بذاری اما بازم اون تنهایی رفت خرید ، حتی یه زنگ ناقابل نزد که هی تو ، من دارم می رم خرید ، بیا بریم . بازم می گم حرف من خرید و یکسری مسائل خاص نیست ، حرف من کلی هست با تمام جزئیات . اگه با رفیقت تو این آخر سالی رفتین قدم بزنین حتی نزدیک خونتون و دو کلوم حرف بدون ممیزی بزنید. اون رفاقت و بچسبین تا تهش وگرنه بی خیالش شید که خودتونو گول می زنید با دوستیتون که فکر می کنید ته رفاقت هستش. واقعاً دیگه به خودتون دروغ نگید.

ولی آخرش بهش بگو با تمام این حرفها دوستش داری.

یه قاب عکس

یه قاب عکس،خالی از عکس روی دیوار.هرگز نگاهش نمی کرد،نمی خواست خاطرات بدش تکرار بشه،تنها خاطره بد زندگیش یه جدایی بود،یه جدایی سرد.هرگز اون روز رو فراموش نمی کرد.می خواست فراموش کنه اما نمی تونست.یه غروب پاییزی تو یه خیابون خلوت،گاهی گداری عبور یک ماشین که برگهای خیزان درختها رو در هوا به رقص در می آوُرد،برگهایی که با چندتا چرخش دوباره به زمین بر می گشتند تا منتظر پایی باشند تا اونها رو بفشاره.صدایه آهنگینی فضا رو پر کرده بود،صدای خش خش برگها واقعاً زیبا بود.

بارون هم نمی خواست این لحظه رو از دست بده پس نم نم اومد پایین تا کل فضا رو پر کنه.آسمون غمگین شده بود،هوا سنگین شده بود،گذر زمان کند شده بود،نفسها به شماره افتاده بود،یک لحظه تلخ شنیدن یک جمله برای همیشه،دیگه نمی خوام ببینمت،تو دوست واقعی من نیستی،من به تو ایمان داشتم اما تو چیکار کردی.گفت و رفت رفتنی بی برگشت.خشکش زد نمی دونست چیکار کرده،خشکش زده بود درست مثل برگهایی که رو زمین بود،نمی تونست راه بره،باد شروع به وزیدن کرد تعادلش رو از دست داد افتاد رو زمین بارون شدیدتر شده بود طوری که خیس خیس شده بود.بارون تویه اشکهاش گم شده بود.باورش نمیشد که دوستش،عزیزترین کسش اونه تنها گذاشته باشه و رفته باشه،فقط رو به آسمون کرد و فریاد زد خدایا : اون تنها کسی بود که داشتم و لحظه ای نگاهای سنگینی رو  ، رو خودش احساس کرد.

خیابون دیگه خلوت نبود،آسمون غمگین نبود،هوا سنگین نبود،گذر زمان کند نبود،نفسها... اما اون غمگین بود،سنگین بود،کند بود،... بود.

سالها گذشته بود و اون تو فکر اون لحظه و نفرتی که وجودشو گرفته بود.پنجره اتاقشو باز کرد زمین قشنگ و آسمون قشنگ بود و لحظه ای بی اختیار گفت : دنیا واسه هر دوتامون قشنگه،آره دنیا با بودن تو قشنگه.

یه قاب عکس

برگشت و رفت کمدشو باز کرد لای اون همه خرت و پرت دنبال یه عکس،یه عکس دو نفره،عکسی که با دوستش گرفته بود،عکسی که جاش تویه قاب عکس رو دیوار خالی بود.

عکس و گذاشت تو قاب ، قاب عکس رو هم زد به دیوار ، زد به دیوار و پاش نوشت تو قشنگترین و بهترین دوستم همیشه بودی و هستی،حتی اگه کنارم نباشی.حتی اگه نباشی.

زنگ در به صدا در اومد،در رو باز کرد کسی نبود جز یه نامه.نامه ای که روش نوشته بود برای قشنگترین دوستم.نامه رو باز کرد توش فقط یه چیز نوشته بود « منو ببخش من اشتباه کردم.پنجره ای رو به فردا » سریع پنجره رو باز کرد،خود دوستش بود.سریع اومد بره پایین چشش دوباره به قاب عکس افتاد،قاب عکسی که دیگه خالی نبود.یه قاب عکس.

 

 

دوست دارم قشنگترین من

یه موقع هایی خیلی خسته ای،بی حالی،نه این نمیتونه باشه،ناراحتی،گلایه داری از کی،بازم نمیدونی،شایدم بدونی اما نمی خوای بگی،شاید از دنیا،از زندگی،شاید از دوستت.

می خوای یه چیزی بگی،اصلاً راستشو بگم می خوای فریاد بزنی اما کجا،جایی که خودت باشی و... بذار نگم.دلت گرفته میدونم،میدونم که یه حرفی سر دلته که اگه بگی درختها خشک میشن،آبشارها یخ میبندن،پرنده ها لال میشن،طبیعت بی بهار میشه و دنیا غمگین میشه.

همه رو دوست داری،همه کار براشون انجام میدی اما اونا تورو نمی خوان.اونا،راحت بگم حمالیتو می خوان.تو رو فقط واسه کارشون می خوان وقتی هم خرشون گذشت میرن تا موقع رد شدن خر بعدیشون،واسشون حکم آسانسور رو داری اگه ملتفت شی تا آخر حرفهامو خوندی.

اون موقع ای که کارشونو انجام میدی حتماً وظیفته،موقعی هم که انجام نمیدی والله چی بگم انگار... بهتره نگم اما اینو بگم جواب سلامتم با یه سنگینی میدن که خورد میشی جوری که باید با خاک انداز جمعت کنن،درکت نمیکنن که کار داری یا هزارو یک مشکل داری و... .بعدشم به یکی دیگه میگن اونم انجام میده اما تو مطمئن باش که نه میتونه مثله تو قشنگ اون کار رو انجام بده نه اونا به دلشون می چسبه چون کار تو یه چیز دیگس.

بعضی وقتها هم که قدر کارتو نمیدونن.زحمت کشیدی،عرق ریختی،بیداری کشیدی اونا تو خواب ناز بودن اما بعداً کارو که تحویل میدی چی میگن : اِ همش همین،چرا این نیست،چرا اون نیست در آخر هم مثلاً دلتو نشکنن میگن:هی بدک نیست ،دستت درد نکنه.وقتی دلی شکست حالا هی تو بیا خردترش کن (میخ بزن تو دیوار حالا درش بیار،خوب نگاه کن جاش مونده،جاش مونده).

یه موقع هایی هم یه چیزی تا یاد می گیری یا بدست میاری همه می خوان ازت یاد بگیرن یا بهشون تقدیم کنی،فارغ از اینکه تو براش زحمت کشیدی،هزینه کردی مثله یه آرشیوی که با خون دل خوردن جمع کردی ناز این و اونو کشیدی،کلی منت سرت گذاشتن،حالا تا فرتی هر کی میاد خونتون اِ تو اینو داری برام رایتش کن،یا این واسه من (چیزایی که نمیشه رایتش کرد) اگر هم ندی ،هزارتا اراجیف میگن : فلانی خسیسه،آدم نیست، دوتا فحش هم بهت میدن (من کمش کردما وگرنه بیشتر از اینها میدن،بعضی اوقات هم که حساب کنی نسبی و سببی به خودشون میرسه پس بذار بگن نوش جونشون).

دوستش داری اونم دوست داره (فعلاً به اونیکه دوست نداره کاری ندارم) اما یه موقع کارهایی میکنه که به دوست داشتنت شک می کنی به روابطتون،به دوستیتون. شاید بدترینش موقعی باشه که فراموشت کنه.دیگران رو به تو ترجیح میده مثلاً برای خرید لباس،دوستت تو رو که دوست صمیمیش هستی رو با خودش باید ببره یا حالا اگه با خانواده خواست بره تو رو هم با خودشون ببره،غریبه که نیستی صمیمی ترین دوستش هستی،خیلی از چیزهارو به تو میگه چون بهت اعتماد داره در واقع محرمشی (اگه تو یه دوستی بین دو نفر محرمیت به وجود نیاد اون دوستی باطله،اینجا عقدی خونده نمیشه چون محرم شدنش با سختی بدست میاد)،حتی خیلی از این مسایل رو خانوادشم نمیدونن.درک که می کنی چی میگم،اما موقع خرید با خواهرش میره با برادرش میره یا هر کس دیگهجز تو،اگه گفت تو نرفتی حالا به هردلیلی اشکالی نداره اما سعی کن گیر تو گیر هم بودی بری ،تو که به جز اون کسی رو نداری.اون وظیفشو انجام داده (نگاه کن این یه وظیفس)،اما گفتن داریم تا گفتن،مثله این میمونه که جلو در خونه واسی یه دستتم جلو در بگیری تعارف کنی یا بیای کنار یه دستتم رو شونه طرف بذاری بعد تعارف کنی (از دل برآید تا بر دل نشیند).اما وقتی اون تنهات بذاره با یکی دیگه  بره... خیلی آدمه...،راحت بگم اون اصلاً نمی فهمه صمیمیت چی هست!

 

تنهایی من

 

در واقع خوشی وشادیش برای بقیه،غم و ناراحتیشم اگه بود خوب بود اما ضد حال و افسردگیش مال تو.حالا رفته براش خوش گذشته،ایشالله همیشه همینطور باشه اما هی میگه اینطوری شد جات خالی اون طوری شد جات خالی.بسه دیگه حالا این رفیقت به درک من به خاطر خودت میگم که همه چی برگرده،دفعه بعد روت نشه بگی پامو از خونه بیرون گذاشتم چه برسه به مناطق بکر ایرانی (اگه سالم مونده باشه).حالا با تو بیرون میره میاد میگه : مُردیم،دق مرگ شدیم،اصلاً حال نداد... .حالا اگه مسافرت رفته باشین که به نظر من یکی از ارکان اصلی شناختن رفیق که هیچ ، آدمهاست،همه مسافرتهاش خوب بودن،عالی بودن جز همون چندتایی که با تو اومده.مصبتو شکر آخه لاکردار... .

از همه تعریف میکنه غیر تو اون یکی جنبش از همه بیشتره،اون یکی تیپش خوبه،فلانی دست فرمونش حرف نداره(رانندگیش خوبه)،بهمانی صداش خوبه،این آدمه خیلی باحالیه و و و که میگه غیر تو،تو هیچی خودش چی.(راستی تو که هیچی نداره چه جوری صمیمی ترین دوستش شدی)

بحث من سر خرید کردن و تفریح و تعریف کردن نیست یه صحبت کلی هست.

اما تو هیچ کدوم این مسائل رو به دل نگیر ببین دنیا چقدر قشنگه،تو یه دونه از همین روزهای قشنگ دوستتو دعوت کن به یه قدم زدن (برید کوه،پارک و هر جایی که احساس راحتی و امنیت می کنی) و اگه شرایطش مهیا بود (زیاد خودتو تو خرج ننداز) بعد از قدم زدن یه غذایه مختصر (ماشاالله فست فود سر قله دماوندم پیدا میشه) این صحبتهارو کامل می کنه تو این قدم زدن ، اگه دوست داشتی حالا یه جایه دنج بشین فرقی نمیکنه فقط حرفتو بزن بدون در نظر گرفتن خیلی از غیر ممکنها،حرفاتو بزن ، بگو چقدر دلت گرفته،بگو یه حس غریبی داری،از ناملایمات آدما بگو،بگو و بگو،البته بذار اونم بگه شاید یه سوتفاهم باشه.اما آخرش بهش بگو چقدر دوستش داری،بگو. بعضی وقتها این گفتن لازمه حتی اگه طرف مقابلت اینو بدونه پس راحت تو چشماش نگاه کن و از ته دلت بهش بگو دوست دارم قشنگترین من.