سالها بود به انتظار نشسته بود،از زمانیکه یادش می‌آمد،او غایب حاضر بود.می‌دانست که اگر بیاید زمین و آسمان قشنگ می‌شود.

در اتاق کوچک خلوت تنهایهایش نشسته بود.اینجا جایی بود که هر چه دلش می‌خواست می‌گفت.آرامش را بیرون پنجره‌ها در تاریکی شب زیر نور ماه در میان درختان می‌دید و باز هم مثل هر شب پنجره اتاق کوچکش را باز کرد.همه چیز زیبا بود،نسیمی می‌وزید و برگهای درختان آهنگی خوش با نسیم می‌نواختند.او این را دوست داشت.

نگاهی به آسمان انداخت،آمد مثل هر شب درد دل کند.ناگفته های دل جیرجیرکیش را بگوید.هر چه لب از لب گشود صدایش در نمی‌آمد،انگار قحطی کلمه آمده بود.

چشمانش پر از اشک شده بود،نمی‌توانست چیزی بگوید.فردا روزی بود که شاید انتظارش به پایان می‌رسید.بریده بریده گفت : آقا،فردا می‌آیی؟

پنجره را بست.آرامش وجودش را گرفته بود،آرامشی که هر شب بعد از صحبت کردن با کسی که نیست و همه جا هست به او دست می‌داد.چیزی در دلش نمانده بود.انگار همه حرفهایش را گفته بود.و او می‌دانست باید بنشیند به انتظار آمدنش.او روزی می‌آید.از سر بچگی تا ته پیری

انتظار

 

انتظار