سلام رمضان
به نماز ایستاده بود، در اتاق کوچک خلوت تنهایهایش،تنها نماز میخواند،این را دوست داشت.نمازش تمام شد،مشغول دعا کردن شد.معمولی نماز میخواند اما دعا کردنش...هیچکس نمیدانست که چه میگوید،آنهایی که گاه و بیگاه نماز خواندنش را دیده بودند،در دعاهای او مانده بودند،دعاهایی که از خواندن یک نماز هم بیشتر طول میکشید.انگار که هرچه در دل خراش برداشتهاش هست را میگوید.اما آن شب فرق داشت،هیچی نمیگفت.لام تا کام حرفی نمیزد.فقط نگاهش را از میان پنجره باز اتاقش به آسمان دوخته بود،به آسمان ابری.انگار که به انتظار چیزی بود.باد وزیدن گرفته بود،درختان به خروش آمده بودند،باران هم همراهیشان میکرد.به ناگاه طوفانی شد.طوفانی که زمین و زمان را به هم میریخت.
سر به مهر گذاشت،دیگر طاقت نیاورد،زیر لب میگفت خدایا مرا ببخش،زمزههایش بلندتر شده بود،چشمانش اشکباران شده بود.التماس میکرد،ناله و فریاد،اما انگار طوفان نمیگذاشت صدایش به جایی برسد.اینقدر فریاد زده بود که صدایش دیگر در نمیآمد،از خود بیخود شده بود،گذشت زمان را احساس نمیکرد.
سر از مهر برگرفت،همه جا ساکت بود،انگار که طوفان تمام شده بود،دوباره نگاهش را از میان پنجره باز اتاقش به آسمان دوخت،ابرها کمکم آسمان را ترک میکردند،نور زیبایی آسمان را گرفته بود،نوری که از هلال اول ماه رمضان بود.سلام رمضان
